پادکست مذهبی | ماجرای عبد فرار

زمان تقریبی مطالعه: ۲ دقیقه
۰
(۰)

 

«أ فَرَرتَ مِن اللِّه أم مِن رَسُولِه؟» آیا از خدا فرار کردی یا از رسول خدا؟

 

اگر انسان به این جا برسد که روی خودش کار کند، می شود مرحوم ملاحسینقلی همدانی؛ چه کار می کرد ایشان؟ یک وقت داشت در نجف راه می رفت، یک آقایی بود به نام «عبد فرّار»، خیلی فراری بود. «فرّار» صیغه ی مبالغه است؛ خیلی فراری بود. از خدا و پیغمبر و دین و همه چیز فراری بود. همه هم از او فراری بودند و از او می ترسیدند. یک وقت آمد کنار مرحوم ملاحسینقلی همدانی، از کنار ایشان رد شد و  یک احوال پرسی ساده با ایشان کرد و ایشان یک علیکی فرمودند و رد شد. برگشت گفت: آخوند! مثل اینکه من را نشناختی! همه که به او می رسیدند، خم می شدند، احترام می گذاشتند. گفت: نه، نمی شناسم. گفت: من عبد فرارم. گفت: خب! گفت: من عبد فرارم؛ همه من را می شناسند. گفت: أ فَرَرتَ مِن اللِّه أم مِن رَسُولِه؟ عبد فرار سرش را انداخت پایین و رفت. هیچی دیگر نگفت. یک جمله گفت، أ فَرَرتَ مِن اللِّه أم مِن رَسُولِه؟! آیا از خدا فرار کردی یا از رسول خدا؟ آن هم همینطور ماند و هیچی نگفت و سرش را انداخت پایین و رفت. فردا صبح سر درس، به اصحاب و شاگردان خودش فرمود که بلند شویم برویم، یک بنده ی خوب خدایی به رحمت خدا رفته است. شاگردان گفتند چشم. بالاخره یک عالم ربانی می خواهد نماز یک کسی را بخواند خیلی توفیق می خواهد دیگر! راه افتادند رفتند دیدند خانه ی عبد فرار است! خانه اش معروف بوده در نجف؛ می زد و می کشت و … . خیلی تعجب می کنند. رویشان نمی شود به مرحوم ملاحسینقلی بگویند که آقا اینجا کجا؟! شما کجا؟! زشت است. خب مشروب می خورده، خیلی عربده می کشیده و معروف بوده. معروف بوده بین همسایه ها. بالاخره می فرماید که تشییعش را کمک کنید و نماز و این ها. شاگردان می روند از خانم عبد فرار سوال می کنند، می گویند قضیه چیست؟! چه شد این آقا فوت شد؟ گفت همیشه آخر شب می آمد وضع خوبی هم نداشت، سر و کله اش خورده بود اینور و آنور ، اوضاع خوبی نداشت وقتی می آمد خانه. دیروقت هم می آمد. دیشب یک ساعت بعد از غروب آفتاب آمد خانه. در حیاط هی راه می رفت، با خود هی می گفت أ فَرَرتَ مِن اللِّه أم مِن رَسُولِه؟ تا صبح گفت و مرد.

 

آدمی که تربیت نشود همین است دیگر، رهایش کرده اند به امان خدا. حواسشان نبوده، همینجوری هم بچه همینش هم زیاد است. شما اگر میدانی که فرقی با او داری نشان بده خودت را. او یک وقت می آید یک چیزی می گوید و می رود. شما یک چیزی باید بگویی او داغان بشود. اگر انسان به اینجا برسد که روی خودش کار بکند، می کُشد آدم ها را. نفسش می کُشد آدم را. حالا خیر هم هست، او رفت بهشت خلاص شد.

این پست چقدر مفید بود؟

برای رتبه بندی روی یک ستاره کلیک کنید!

نظر خود را ارسال کنید

آدرس ایمیل شما درج نخواهد شد